دفترعقائدونظرات

اعلام عقائد ونظرات آزاد

دقت

دقت کردین بعضـی از آدم ها شبیه سوراخ های اول کمربنـدن همیشه هستن `اما هیچ وقت به کارت نمیان

+ محمد لشگرﯼ ; ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

نکته

 

گردش روزگار
.....
زمان نمی ایستد
و لحظه ها میروند
پس قدر بودن و باهم بودن را بدانیم

+ محمد لشگرﯼ ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

تفاوت

یه دوست معمولی متنفره از این که وقتی رفته که بخوابه بهش تلفن کنی

یه دوست واقعی می پرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمی زنی؟

 

+ محمد لشگرﯼ ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

مهمه یا...

مهم نیست که چه اندازه می بخشیم

بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.

+ محمد لشگرﯼ ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

حکایتی اس ام اسی

 

حاکمی به مردمش گفت:صادقانه مشکلات رابگویید.حسنک بلند شدوگفت:گندم وشیرکه گفتی چه شد؟مسکن چه شد؟کارچه شد؟حاکم گفت:ممنونم که مراآگاه کردی همه چیزدرست میشود.یکسال گذشت ودوباره حاکم گفت:صادقانه مشکلاتتان رابگویید،کسی چیزی نگفت،کسی نگفت گندم وشیرچه شد،کارومسکن چه شد!تنهاازمیان جمع یک نفرگفت:حسنک چه شد؟
 
 
 
+ محمد لشگرﯼ ; ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

اینبارتفاوت ونگاهی دیگر

دیروزدرمجلس یادبوددوست ام اسیم حاضر شدم.ازابتدای سال تاحالااین دومین دختربیماری بودکه به دیارباقی میرفت.ازمرگ نمیترسم ولی سخنران میگفت بایدبترسیم .ولی نمیدونم چراهروقت صحبت ازرفتن میشه عصبی میشم مثل الآن که پرستارم میخواهدازنزدم برود؟البته این نشان میده زندگی جریان داردواین پرستارهم حق پیشرفت درزندگی رادارد.بیائیدجوردیگربه قضیه نگاه کنیم.دراین دوران که دوست به سادگی پیدانمیشوداین شانس راداشتم تایک دوست به دوستانم اضافه کنم چون هنوزبابعضی ازپرستاران قبلی رابطه حسنه دارم به نظرشمااینطورنیست؟

 واماتفاوت

یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت میاره

یه دوست واقعی زودتر میاد تا تو آشپزی بهت کمک کنه و دیرتر می ره تا به کمکت همه جا

رو جمع و جور کنه

 

 

 

+ محمد لشگرﯼ ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

تفاوت

یه دوست معمولی اسم کوچیک پدر و مادر تو رو نمی دونه

یه دوست واقعی اسم و شماره تلفن اونها رو تو دفترش داره

 

+ محمد لشگرﯼ ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

حرفی ازدل

امروزروزمهمی است .روزخلیج همیشه فارس

این روزبرهمه مبارک .من هم مثل اکثرهموطنانم وقتی صحبت ازخاک وناموس میشودبعله دیگه....

گاهی آنقدرغرق درروزمره گی میشوم ولی مدام ازش فرارمیکنم برای مثال رفتم سمت خدا,خدائی که همین نزدیکیهاست ,لای این شب بوها,پای آن کاج بلندروی آگاهی آب ...

سرتان رادردنمی آورم

همین رابگم که من گاهی اوقات آنقدردربوی سیب غرق میشوم که یادم میره آنرابخورم! شایدهم اگرحرفهایم رادرک نکنید بایک انگ دیوونه به من خودراخلاص کند  همان کاری که درموردزنده یادحسین پناهی میگفتندوالان تازه میفهمنداوکی بوده وچی گفته است.

+ محمد لشگرﯼ ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

ازبزرگان

مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر
آنکه خوک از این کار لذت می‌برد. "جورج برنارد شاو"

+ محمد لشگرﯼ ; ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

تفاوت

یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده

یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه

+ محمد لشگرﯼ ; ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

سخن بزرگان

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که
توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد. نارسیس

+ محمد لشگرﯼ ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

درس زندگی

از درد های کوچک است که آدم می نالد

وقتی ضربه سهمگین باشد، لال می شوی.

+ محمد لشگرﯼ ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

بشنوای دوست


ابن سینا: من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!

+ محمد لشگرﯼ ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

به این نکته

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که

نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد

نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

+ محمد لشگرﯼ ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

تفاوت

 

یه دوست معمولی وقتی میاد خونت، مثل مهمون رفتار می کنه

یه دوست واقعی درِ یخچال رو باز می کنه و از خودش پذیرایی می کنه

+ محمد لشگرﯼ ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

نکته

هستند کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند

و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند.

+ محمد لشگرﯼ ; ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

نکته

اونی که زود میرنجه

زود میره، زود هم برمیگرده.                                   

اما اونی که دیر میرنجه

دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.

+ محمد لشگرﯼ ; ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

زنده یاد

 

بعضی وقتا آدماحرفهائی میزنندکه میگی طرف چرت میگه ولی بعدهامیفهمی که اون چی گفته .

زنده یادحسین پناهی ازاون آدماست ببینیدچی گفته :

از حرفهای ناگفته‏

روی در سیگار فروشی نوشته بود:
بهمن تمام شد
آزادی نداریم
تیر موجود است .

+ محمد لشگرﯼ ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ٢٤ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

زنده یاد

 

بعضی وقتا آدماحرفهائی میزنندکه میگی طرف چرت میگه ولی بعدهامیفهمی که اون چی گفته .

زنده یادحسین پناهی ازاون آدماست ببینیدچی گفته :

از حرفهای ناگفته‏

روی در سیگار فروشی نوشته بود:
بهمن تمام شد
آزادی نداریم
تیر موجود است .

+ محمد لشگرﯼ ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ٢٤ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

زنده یاد

 

بعضی وقتا آدماحرفهائی میزنندکه میگی طرف چرت میگه ولی بعدهامیفهمی که اون چی گفته .

زنده یادحسین پناهی ازاون آدماست ببینیدچی گفته :

از حرفهای ناگفته‏

روی در سیگار فروشی نوشته بود:
بهمن تمام شد
آزادی نداریم
تیر موجود است .

+ محمد لشگرﯼ ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ٢٤ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

حکایت شن وسنگ

 
 
 
حکایت اینگونه آغاز میشود که دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند. دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت:« امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد.»آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به دریاچه ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند. همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین میکشد. شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد. مرد که خود را از مرگ حتمی نجاتیافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد:« امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد. » دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید:« وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک میکنی؟»مرد پاسخ داد:
« وقتی دوستی تو را آزار میدهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی.»
« یاد بگیریم آسیبها و رنجشها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود.
 ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم
+ محمد لشگرﯼ ; ٦:٠٤ ‎ب.ظ ; ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

تغاوت 1

یه دوست معمولی وقتی میاد خونت، مثل مهمون رفتار می کنه

یه دوست واقعی درِ یخچال رو باز می کنه و از خودش پذیرایی می کنه

+ محمد لشگرﯼ ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

نکته

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن

+ محمد لشگرﯼ ; ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱٢ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

سال نومبارک

 

زلال باش....زلال باش....

فرقی نمی کندکه گودال کوچک ابی باشی یادریای بیکران

زلال که باشی اسمان درتوپیداست

 

امیدوارم امسال سال بی دروغ برای ما ایرانیها باشه

+ محمد لشگرﯼ ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

تقدیم به آنانی که دوستشان داریم

یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد

او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟

دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم

اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.

او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟

باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟

او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد

بعد آنها را برداشت و گفت:

مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟

بازهم دستها بالا بودند

سپس گفت:

هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید

چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید.

اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم

و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم .

و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم

اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.

شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید.

کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار

شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.

ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید

ارزش ما در این جمله است که: ما که هستیم؟
پس
هیچ وقت فراموش نکن که بعدازهراحساس شکستی ؛ برای خود ودوستانت همیشه بهترین خواهی ماند

+ محمد لشگرﯼ ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; ٩ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یک آگاهی

متن زیربرگرفته ازاینترنته بشرطیکه اگربه اینگونه افرادبرخوردیم نگوئیم ازخویشاوندان شمرهستندیاهرحرف اضافه دیگر:

انیا تفرشی می نویسد: از خیابان گلگون وارد خیابان جردن شدم تصمیم دارم شیرینی تهیه کنم در ورودی قنادی دختری حدودا 18 یا 19 ساله را می بینم که او هم برای تهیه شیرینی آمده!! لباسهای شیک و سرخ رنگی به تن دارد باخنده از او می پرسم: از تیم پیروزی چه خبر؟!می گوید : چرا پیروزی؟می گویم : خوب مگر به خاطر تیم محبوبت سرخ پوش نشدی؟می گوید : نه!
من فوتبال را دوست ندارم.در حالی که سفارش شیرینی را به متصدی فروش قنادی می دهیم می پرسم پس چراسرخ پوشیدی ؟می خندد و می گوید : به خاطر آنکه من یک اردیست هستم (تلفظ انگلیسی اش میشود Orodist).می گویم : اردیسم
چیست؟می گوید :
 فلسفه ایی هست که به انسان ارزش شادی را یادآوری می کند.جالبه من تا به حال در مورد اردیسم چیزی نمی دونستم. از او می خواهم چنددقیقه ایی از اردیسم برایم صحبت کند با خوشرویی قبول می کند و می گوید:اردیسم دارای هشت اصل هست، این هشت اصل به ما می گوید که باید شاد،آزاده، قانع، انتقاد پذیر، گریزان از گوشه نشینی، پاک زیست، رعایت کننده ادب و در نهایت میهن
دوست باشیم.می گوید: هر کسی با هر مرام و اندیشه ایی می تواند یک اردیست هم باشد.می گویم: اردیسم از کجا بوجود آمده؟ آیا در اروپاست و حالا به ایران آمده؟می گوید: نه اردیسم بر اساس اندیشه های ارد بزرگ در  کتاب سرخ ایجاد شده است.می گویم: پس لباس سرخ شما به خاطر نام کتاب سرخ است.می گوید: نه. به خاطر نشان دادن ارزش شادیست، سرخ، رنگ هیجان و شادی
است اولین اصل فلسفه اردیسم می گوید اگر پایکوبی و شادی نباشد، جهان را ارزش زیستن نیست .می گویم: من چند کتاب از سخنان بزرگان دارم که در آنها صحبتهای ارد بزرگ هست آیا منظور شما همان است می گوید: بله همینطوره، اندیشمند و متفکر بزرگ ایرانی.امروز در نت در مورد اردیسم تحقیق کردم خیلی جالب بود الان مدام به لباسهای قرمزم فکر می کنم و این که شاید بهتر
باشد لباس های سرخ جدیدی بخرم

+ محمد لشگرﯼ ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; ٢٧ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اعتمادبه نفس

اعتماد به نفس همراه با ما متولدمیشودوباطریالکتریسیته وجودمان را شارج می نماید تامسیرپرپیچ وخم زندگی را روشن میسازد ماحصل وجودمارادرپیشرفتهای زندگی اعتمادبه نفسمان را تشکیل می دهد بدون حضوراعتمادبه نفس بهره چندانی از حق وحقوق زندگی نمی توان حاصل کرد

اعتماد به نفس کوهی است استوار وحفاظی است پولادین بر محتوای روزگار در ابعاد وجودتا اسوده خاطر گردیم در مسیرزمان وبااندیشه های پویا بتوانیم درزندگی شخصی وزندگی اجتماعی مان شکوفا شویم o این متن راازاینترنت گرفتم وبه نظظرم برای دوستان ام اسیم حتمامفیداست.

 

+ محمد لشگرﯼ ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

قحطی انسانیت

متن زیردراینترنت به دستم رسید چون حرف دلم بود عینادرزیرمی آورم

اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهایی را که تنها شامپوی موجود، شامپوی خمره ایی زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می کردیم و اگر شانس یارمان بود و از همان شامپو ها یک عدد صورتی رنگش که رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی کیف می کردیم.
سس مایونز کالایی لوکس به حساب می آمد و ویفر شکلاتی یام یام تنها دلخوشی کودکی بود.
صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای 20 لیتر نفت، بگو مگو ها سر کپسول گاز که با کامیون در محله ها توزیع می شد، خالی کردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب. روغن، برنج و پودر لباسشویی جیره بندی بود،
نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت و پو شیدن کفش آدیداس یک رویا بود.
همه اینها بود، بمب هم بود و موشک و شهید و ...
اما کسی از قحطی صحبت نمی کرد!
یادم هست با تما فشارها وقتی وانت ارتشی برای جمع آوری کمک های مردمی وارد کوچه می شد بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود.
همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود، خب درد هم بود.
امروز اما فروشگاه های مملو از اجناس لوکس خارجی در هر محله و گوشه کناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست. از انواع شکلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل و تبلت، داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا تا بستنی با روکش طلا، رینگ اسپرت تا...

و حال با تن های فربه، تکیه زده بر صندلی ها نرم اتومبیل های گرانقیمت از شنیدن کلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم.
مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید! مبادا زیتون مدیترانه ایی نایاب شود!  اشتهایمان برای مصرف، تجمل، پز دادن و له کردن دیگران سیری ناپذیر شده است.
ورشکسته شدن انتشارت، بی سوادی دانشجوهامان، بی سوادی استادها، عقب افتادگی در علم و فرهنگ و هنر، تعطیلی خانه سینما، بسته شدن مطبوعات و ... برایمان مهم نیست ولی از گران شدن ادکلن مورد علاقه مان سخت نگرانیم! ...
می شود کتابها نوشت...
خلاصه اینکه این روزها لبخند جایش را به پرخاش داده و مهربانی به خشم.

هرکس تنها به فکر خویش است به فکر تن خویش!
قحطی امروز قحطی انسانیت است


قحطی همدلی قحطی عشق
اما چرا ؟؟

شنیدم گوسفندی را، بزرگی / رهانید از دهان وچنگ گرگی

شبانگه، کارد بر حلقش بمالید / روان گوسفند، از وی بنالید

که از چنگال گرگم در ربودی / پس بدیدم عاقبت گرگم، تو بودی 

 

 

 

+ محمد لشگرﯼ ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱٦ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

روشی برای بازگرداندن حالت کلاسیک

وقتی براثراشتباه دوستم ایمیلم ازحالت کلاسیک خارج سده  وبه فرم جدیددرآمدآنرااتفاق ساده ای پنداشتم ولی وقتی اندکی باآن سروکله  زدم ونتوانستم آنرابه حالت کلاسیک برگرداندم چون کارکردن باوضعیت جدیدبرایم مشکل بودبه چندآدم خبره مراجعه کردم ولی آنهانیزمراناامیدکردند.چندروزی بودکه قیدایمیلم رازده بودم تااینکه روزی مهمانی به دیدنم آمدوباکامپیوترم ایمیل خودرانگاه میکردبادیدن محط ایمیلش که کلاسیک بودآه ازنهادم برآمدولی ناگهان فکری به سرم خطورکردازصفحه ایمیل اوهم  صفحه را save as کردم وهمینطورآن صفحه را addکردم ازاین به بعدهرگاه صفحه ایمیلم ازحالت کلاسیک درمی آمدمن بااستفاده ارزآن صفحه مجدداآنرامی وردمضمن آنکه باآن صفحه سیوشده ایمیل های دگرراتغییرمیدادم        

+ محمد لشگرﯼ ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; ٢۱ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

+ محمد لشگرﯼ ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ٢۱ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

← صفحه بعد